پریسا نوشت:
شروع بیداری…
شبی که تصادف کردم... لحظهای که ماشین در حال واژگون شدن بود، ناگهان در ذهنم نجوا پیچید: «زندگی همین بود پریسا؟ من که زندگی نکردم… فقط درس خواندم، کار کردم و در روابطی پر از نیاز غرق شدم… این بود زندگی؟!» و ناگهان، دوباره به زندگی برگشتم.
بهخوبی یادم هست که بعد از آن شب، نگاهم به زندگی کمی تغییر کرد. تلاش کردم شکرگزاری را پررنگتر وارد روزهایم کنم تا اینکه پس از حدود دو سال، با مدیتیشن آشنا شدم.
تا پیش از دوره شروع بیداری، من همچنان نیازمند دنیایی بیرون از خود بودم، دنیایی که گاهی با نوشیدنی و سیگار همراه میشد. عجیب بود، با اینکه از زیانهایشان آگاه بودم اما نمیتوانستم رها شوم.
با ورود مدیتیشن به زندگیام، انگار دنیا روی خوشش را نشان داد. انگار بال گرفتم و از بایدها و نبایدها رها شدم. ذهنم زنده شد و جانی تازه گرفتم. چقدر زیباست این عبارت: «جان تازه.»
دقیقاً یادم هست که وقتی با خودم عهد بستم که روزانه تمرین مدیتیشن و ذهنآگاهی را همراه با «جورنالینگ» انجام دهم، معجزه پشت معجزه رخ داد و هنوز هم ادامه دارد. ذهنم جلا گرفت، کارهای ناتمامم به پایان رسید و روابط بیهوده از زندگیام کنار رفتند.
انگار زندگی برایم آسانتر و روانتر شد. میدانی شبیه چیست؟ مانند رقصیدن با امواج زندگی. جهان مینوازد و تو با سازش میرقصی.
آری، شروع کردم به دوست داشتن خودم، دوست داشتن کارم و دوست داشتن تمام آنچه در زندگیام بود. با اینکه مدتها بود قصد داشتم از شغل «کارمندی» بیرون بیایم، اما شهامت لازم را نداشتم. بالاخره توانستم به ترسهایم بگویم «نه» و با عشق از شغلی پر از استرس بیرون بیایم.
بیا در گوشت بگویم: اگر مدیتیشن نبود، به این شناخت از خودم نمیرسیدم که چقدر توانمند و شجاع هستم و اگر شغلت را، هرچه که هست، حتی اگر دوستش نداری، بپذیری و عاشقانه انجامش دهی، خواهی دید که پس از مدتی بستری تازه، همراستا با شوق قلبیات، در زندگیات فراهم میشود. کافیست به خودت و به این جهان پر از فراوانی اعتماد کنی.
این نوشته به پایان میرسد، اما معجزههای زندگی ام همچنان ادامه دارند، چون من هنوز در حال کار کردن بر روی خودم هستم. این مسیر بیانتهاست و این عشق، پایان ندارد.
تاریخ:
ساعت:- به وقت تهران
نحوه دسترسی:نرم افزار زوم
پیش نیاز:
امکان مشاهده بعد از برگزاری:دارد
پرسش و پاسخ در جلسات روی خط، تنها محدود به زمان برگزاری جلسات میباشد.